خواجه نصرالدین و بلندترین آسمان خراش جهان – ИА Караван Инфо
خواجه نصرالدین و بلندترین آسمان خراش جهان

در ژانویه ۲۰۲۶، تمثیل جدیدی از تیمور ذوالفقاروف با عنوان «خواجه نصرالدین و بلندترین آسمان‌خراش جهان» در صفحه ایرینا دمیتریوا-وان منتشر شد.

این اثر فلسفی، ادامه‌ی چرخه‌ی معروف درباره‌ی ملانصرالدین هوجا، حکیمی مردمی و شاهدی طعنه‌آمیز بر تاریخ بشر است. این بار، این تمثیل به دنیای مدرنی می‌پردازد که شیفته‌ی ارتفاع، قدرت و برتری تکنولوژیکی است و مانند هشداری درباره‌ی خطرات بازی با قدرت اتمی و از دست دادن حس مسئولیت‌پذیری به نظر می‌رسد.

تیمور قاسموویچ ذوالفقاروف شاعر، رمان‌نویس و نمایشنامه‌نویس است. او نویسنده‌ی بیش از سی کتاب است که به ۱۲ زبان ترجمه شده‌اند و برنده‌ی جوایز روسی و اروپایی، از جمله جایزه‌ی کولتس در انگلستان، شده است. در غرب، او به عنوان «دانته ادبیات روسیه» شناخته می‌شود.

انتشار این تمثیل در صفحه ایرینا دمیتریوا-وان، اقدامی شایسته است. ایرینا دمیتریوا-وان، خواننده و بازیگر، برنده جوایز بین‌المللی، عضو اتحادیه‌های خلاق حرفه‌ای و اولین و تنها اجراکننده آهنگ‌هایی بر اساس اشعار تیمور ذوالفقاروف است که سال‌هاست آثار او را در موسیقی و روی صحنه به تصویر می‌کشد.

این تمثیل درباره لحظه کنونی تاریخ است، زمانی که بشریت هر روز بالاتر می‌رود و در معرض خطر از دست دادن جایگاه خود قرار می‌گیرد، و به همین دلیل صدای خواجه نصرالدین امروز به ویژه دقیق و نگران‌کننده به نظر می‌رسد.

خواجه نصرالدین

و بلندترین آسمان‌خراش جهان

– اوه، خواجه نصرالدین!..

ای سرگردان بزرگ هزاره‌ها…

یا مگر شما شاهد زنده‌ی ساخت اهرام مصر باستان نبودید…

یا تو نبودی که در برج بابل ایستاده بودی،

جایی که خود شیطان با کلاهخود سومری در میان انبوهی از معماران سلطنت می‌کرد…

آآآآآه…

و سپس خالق با خشم برج بابل را ویران کرد…

و یکی از سنگ‌ها به خورجین عشایری شما افتاد…

و تو هنوز این سنگ سوزان را حمل می‌کنی…

و او هنوز آتش بابل را روشن نگه داشته است…

و هنوز هم در سرمای پاییز و زمستان شما را گرم می کند…

اما اینجا روی الاغ همیشه خوابت، هانوک، هستی

او وارد قرن بیست و یکمِ گوساله طلایی شد… بمب هسته‌ای… هوش مصنوعی…

دارم فکر می‌کنم کدام یک از آنها برنده خواهد شد؟…

و پایان بشریت چه زمانی فرا خواهد رسید؟…

هیچ‌کس نمی‌داند…

حتی پیامبران هم نمی‌دانند…

آیـــــــهـــــــیــــــا…

ای حکیم خواجه نصرالدین…

و حالا شنیده‌اید،

پادشاه سعودی چیست؟

ساخت آسمان‌خراش ۱۰۰۰ متری!

یک کیلومتر!..

ای قرن بیست و یکمِ ماشین‌های پیروز!…

و بازنده‌ها…

اوهههه…

و اکنون آسمان خراشی به طول یک کیلومتر، پیروزمندانه بر فراز زمین قد علم کرده است…

روح خراش…

آه، این اورست تمدنِ ساخته‌ی دست بشر!…

و ما، انسان‌های کور، مست… با علم شیطانی لالایی شده‌ایم،

آنها فراموش کردند که هر چیزی که توسط انسان خلق شده است… ساخته دست بشر است.

به دست بشر نابود خواهد شد…

افسوس… افسوس… افسوس…

و امروز علم فقط در خدمت مرگ است…

ما باید چنین علمی را قبل از اینکه بشریت را بکشد، از بین ببریم…

ما باید تمام آزمایشگاه‌ها… کارخانه‌ها… گیاهان… را تعطیل کنیم…

و آن رسانه‌هایی که جنگ… مرگ… نفرت… می‌کارند…

بله!..

اینجا یه مشت مرد دیوونه…شیطون… دانشمندن.

اسباب‌بازی‌های مرگبار ضدانسانی اختراع می‌کند:

بمب اتم، کامپیوتر، ویروس‌ها، هوش مصنوعی…

و همه افراد مطیع… بی‌فکر،

مثل میمون‌ها… مثل طوطی‌ها،

بازی با این اسباب‌بازی‌های مرگبار…

در این بازی‌های جهنمی شیطان…

بله!..

چرا کشاورزان… چوپانان… پزشکان به این اسباب‌بازی‌ها نیاز دارند؟

به معلمان… شاعران… فرزانگان…

به همه کسانی که غذا می‌دهند… درمان می‌کنند… آموزش می‌دهند…

الف؟..

بشریت هزار سال زیست

بدون این اسباب‌بازی‌های شیطانی…

و هزار سال دیگر زنده می‌ماند،

اگر حاکمان کر و کور و لال فعلی – قاتلان مردم – نبودند

آنها بازی نمی‌کردند… آنها مثل بچه‌ها با کبریت بازی نمی‌کردند،

آتش هسته‌ای…

بله…

و حتی معلمان بزرگ بشریت –

بودا… موسی… مسیح… محمد، که درود خدا بر او باد،

اونا نمی‌تونن متوقف بشن… اونا نمی‌تونن آروم بشن

این خدمتگزاران شهوتران مرگ…

بندگان شیطان…

واقعاً…

اما بیایید به آسمان‌خراش یک کیلومتری برگردیم…

آیا حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم

در آخرالزمان هشدار نداد که

چوپانان به رقابت خواهند پرداخت

در ساخت بلندترین ساختمان‌ها…

آنگاه چوپانان پادشاه شدند…

و حالا پادشاهان، بانکداران هستند… الیگارش‌ها…

اووووووه…

و اینجا ما در قرن بیست و یکمِ کر و لالِ گمشده هستیم

آنها در حال ساخت یک آسمان‌خراش بابلی هستند…

آیا این نشانه آخرالزمان نیست…

آیا همه آسمان خراش های روی زمین –

مگه اینجا برج بابل نیست؟

بله…

و همه آنها مانند مادرشان – برج بابل – نابود خواهند شد…

هر چه مجلس بالاتر باشد –

هر چه پایین تر… قوز کرده تر روی مردم…

هر چه تمدن قدرتمندتر باشد،

هر چه مردم ضعیف‌تر، فقیرتر…

بله…

تمدن هسته‌ای-الکترونیکی –

قاتل بشریت…

خدایا نکنه!..

در اینجا خواجه نصرالدین ریش سفید برفی خود را نوازش کرد ،

مشابه کهکشان راه شیری:

– یا شاید،

پادشاه عربستان بلندترین خانه را می‌سازد

برای دیدن تمام زمین از ارتفاعش؟..

برای دیدن اینکه چقدر روی زمین وجود دارد

مردم فقیر… بیمار… گرسنه… ناراضی؟..

و همه به کمک نیاز دارند…

و همه به عشق نیاز دارند…

و از بالا ببینم که چگونه بر تخت قدرت

مردگان شرور و انتقام‌جو شادی می‌کنند… ربات‌ها… عروسک‌ها…

انسان‌گریزان… قاتلان… پول‌پرستان… بازیگران…

و در دستان این مردگان متحرک، بمب‌های هسته‌ای… موشک‌ها…

هواپیماها… زیردریایی‌ها… ویروس‌ها… لیزرها… سموم…

و این همه سلاح شیطانی بی‌شمار

به سوی یک انسان بی‌دفاع نشانه گرفته شده،

برای چه کسی یک سوزن در معبد کافی است …

اووووه …

و چرا چنین تجملاتی از قتل،

وقتی که غارنشینان… مغزهای حقیر و انتقام جوی حاکمان امروزی

با باشگاه مکاتبه کن… چاقو… تیر،

اما نه به بمب اتم… لیزر… ویروس… موشک…

بله…

افسوس…

و در دستان کور «چنگیزخان» امروزی، بمب اتم…

و در دست مردم نان و آب است…

و از نظر مردم –

اطاعت کورکورانه و حماقت…

ایهههههههه…

و چرا خالق به چنین انسانی نیاز دارد؟

و آیا نباید به سوی آدم و حوا بازگردد؟

در باغ عدن…

بله…

بله، جای تاسف برای بشریت است،

که در آن انبوهی از بره‌های پاک وجود داشته و دارد…

بهار… آلپ… جان‌های عاشق… جان‌ها… جان‌ها…

ایهههههههههه…

در اینجا خواجه نصرالدین خسته با خستگی زمزمه می کند:

– خواهر و برادر!..

اما بیایید به آسمان‌خراش یک کیلومتری برگردیم…

اوهههه…

آسمان‌خراش‌های زیادی روی زمین وجود دارند…

اما آیا حتی یک مرد خردمند هم وجود داشت،

چه کسی کلمات آتشین ابدی را از پشت بام آسمان خراش پخش می کند؟…

دور از والدین… پرستار… مادر زمین؟…

همچین چیزی وجود نداشت!..

و این برادرم، درویش خواجه ذوالفقار است،

او روی سقف کلبه گلی‌اش می‌نشیند… خیال‌پردازی می‌کند… افکارش را به ذهن می‌آورد،

سه متر از زمین فاصله دارد…

و به آسمانِ شبِ شاد با ستارگانِ بسیار می‌نگرد…

و سرودهای جاودانه‌اش را می‌خواند و تمثیل‌های جاودانه‌اش را می‌خواند،

بوی ستاره و خاک…

بله…

و او بسیار واضح‌تر و دورتر می‌بیند،

از کسانی که بر پشت بام آسمان خراش ها پرسه می زنند…

و بر تخت سلطنت می‌نشینند…

در کاخ سفیدها…

در شوراهای ایالتی…

در کرملین‌ها…

در پارلمان‌ها…

در کاخ الیزه…

و در دیگر خانه‌های قدرت…

و در معابد همه ادیان…

زیرا روح انسان از همه معابد عظیم‌تر است…

همه معابد در روح انسان هستند…

بله!..

آیـــــــه! ..

بله، و من، خواجه نصرالدین،

هزاران سال است که من در زمین و ستارگان سرگردان بوده‌ام…

و از پشت الاغش،

در حال حاضر یک متر از زمین فاصله دارد،

من تمام تاریخ الهی بشریت را در نظر می‌گیرم…

از غارهای ماقبل تاریخ گرفته تا ماهواره‌ها،

پرواز به مریخ…

و قادر متعال به من، یک مورچه زمینی، می‌دهد

کلمات جاودانه عشق… آرامش…

شفقت… خرد… شعر…

اما…

اما وقتی از خر پیاده می‌شوم

و من در علفزار عسلی می‌نشینم،

در میان مورچه‌ها،

این برادران و خواهرانِ همه جا حاضرِ من،

می‌تونم حسش کنم…

من تمام کائنات را می‌بینم

به سوی ستارگان بیرونی…

و من بی‌نهایت… بی‌نهایت خوشحالم…

و من شادمانه گریه می‌کنم… من مانند رودخانه بهاری هق هق می‌کنم،

از این خوشبختی جهانی…

و تمام کائنات روح من است…

و من حرفی ندارم…

و تنها شادی بیکرانِ بودن است که وجود دارد…

آییییییییییییییییییییییی…

و این چه نوع تمدن بابلیِ ساخته‌ی دست بشر است؟!…

و آسمان‌خراش پشه‌ایِ چند کیلومتری‌اش…

عکس: تیمور زولفیکاروف از صفحه رسانه اجتماعی ایرینا دیمیتریوا-وان

error: