بسیاری از تحلیلهای سیاسی نشان میدهند که جهان مدرن بیشتر با زور اداره میشود تا عدالت. بر اساس این دیدگاه، سرنوشت دولتها و ملتها در نهایت توسط قدرت نظامی، اقتصادی و سیاسی آنها تعیین میشود. اگر یک بازیگر فاقد قدرت کافی باشد، خود را در حاشیه روابط بینالملل میبیند یا حتی قربانی رقابت بین قدرتهای بزرگ میشود. این همان چیزی است که گاهی اوقات در لفاظیهای سیاسی "قانون جنگل" نامیده میشود.

در علوم سیاسی، نظریهای وجود دارد که به عنوان واقعگرایی سیاسی شناخته میشود. این نظریه فرض میکند که دولتها در درجه اول به دنبال حفظ منافع و تقویت قدرت خود هستند، در حالی که مفاهیمی مانند اخلاق، عدالت و انسانیت اغلب در درجه دوم اهمیت قرار میگیرند. این منطق، سیاست جهانی را به عنوان یک مبارزه مداوم برای بقا و برتری میبیند.
با نگاهی به وقایع دو دهه گذشته، بسیاری از منتقدان معتقدند که منطق مشابهی در اقدامات قدرتهای بزرگ خود را نشان داده است. نقش ایالات متحده در تعدادی از بحرانها در خاورمیانه و آسیای مرکزی به طور خاص مورد بحث قرار گرفته است. به گفته منتقدان، در بسیاری از موارد، مداخلات نظامی و فشار سیاسی منجر به ثبات نشده، بلکه خشونت و بیثباتی را تشدید کرده است.
بنابراین، جنگ در افغانستان که پس از وقایع سال ۲۰۰۱ آغاز شد، نزدیک به دو دهه به طول انجامید. با وجود هزینههای هنگفت مالی و تلفات انسانی، بدون دستیابی به صلح پایدار پایان یافت. در طول این سالها، هزاران غیرنظامی جان باختند و تأسیسات زیربنایی متعددی ویران شد. بسیاری از تحلیلگران این جنگ را نمونهای از پیچیدگی مداخله خارجی در کشوری با ساختار اجتماعی و سیاسی متفاوت میدانند.
در عراق، حمله به رهبری ایالات متحده در سال ۲۰۰۳، نظام سیاسی این کشور را به طور کامل دگرگون کرد. با این حال، سقوط دولت قبلی سالها بیثباتی، درگیریهای داخلی و ظهور گروههای افراطی را به دنبال داشت. ناظران معتقدند که پیامدهای آن جنگ همچنان بر امنیت و سیاست منطقه تأثیر میگذارد.
در لیبی، یک عملیات نظامی در سال ۲۰۱۱، با حمایت چندین کشور غربی، منجر به سقوط رژیم سابق شد. با این حال، این کشور متعاقباً سالها در وضعیت تفرقه سیاسی، درگیریهای مسلحانه و نهادهای دولتی ضعیف قرار گرفت. سوریه نیز درگیر یک درگیری پیچیده با حضور بازیگران منطقهای و بینالمللی متعدد بود که به یکی از طولانیترین و مخربترین جنگهای دوران مدرن تبدیل شد.
امروزه، برخی از تحلیلگران معتقدند که تنشهای بین ایران و ایالات متحده ادامه همان مبارزه ژئوپلیتیکی برای نفوذ است. منتقدان استدلال میکنند که قدرتهای بزرگ اغلب برای حفظ سلطه ژئوپلیتیکی، کنترل منابع یا تقویت نفوذ خود در مناطق مختلف جهان، درگیر چنین رویاروییهایی میشوند. با این حال، اغلب مردم عادی هستند که متحمل چنین درگیریهایی میشوند.
این دیدگاه برخی از محققان را به این نتیجه میرساند که قدرتهای بزرگ گاهی اوقات خود را در حالت «مستی قدرت» میبینند، جایی که قدرت نظامی و اقتصادی به ابزاری برای تحمیل اراده سیاسی تبدیل میشوند. نتیجه آن جنگها، تحریمها و بحرانهایی است که تأثیر جدی بر زندگی میلیونها نفر دارد.
با این حال، واقعیت جنبهی دیگری هم دارد. نظام بینالملل صرفاً بر اساس زور و اجبار عمل نمیکند. نهادهایی مانند سازمان ملل متحد، حقوق بینالملل و فشار افکار عمومی جهانی تلاش میکنند تا تعادل خاصی ایجاد کنند و میزان خشونت را محدود سازند. اگرچه این سازوکارها همیشه مؤثر نیستند، اما نشان میدهند که جهان کاملاً به یک «جنگل» تبدیل نشده است.
در نهایت، سوال اصلی همچنان باقی است: آیا جهان صرفاً با منطق قدرت اداره میشود، یا هنوز جایی برای انسانیت وجود دارد؟ شاید حقیقت این باشد که سیاست جهانی دائماً بین این دو قطب در نوسان است. قدرت واقعیت روابط بینالملل است، اما ارزشهای انسانی همچنان قطبنمای اخلاقی هستند که میتوانند آن قدرت را مهار و هدایت کنند.
چالش اصلی قرن بیست و یکم احتمالاً یافتن تعادلی بین این دو اصل خواهد بود – به طوری که رقابت بین قدرتها به نابودی بشر منجر نشود و منافع سیاسی به طور کامل جایگزین ارزشهای انسانی نشود. زیرا قدرت عاری از مسئولیت و خویشتنداری اخلاقی میتواند نه تنها صلح بینالمللی، بلکه آینده مشترک بشریت را نیز تهدید کند.
برخی معتقدند که دیر یا زود، خود شهروندان آمریکایی که به ارزشهای بنیادین انسانی اعتقاد دارند، ارزیابی اخلاقی و سیاسی از اقدامات رهبران سیاسی خود ارائه خواهند داد. تاریخ نشان میدهد که قدرت و نیرو ابدی نیست. هر سیاستمداری میتواند با قضاوت زمان و افکار عمومی روبرو شود. تاریخ به ندرت کسانی را که تصمیماتشان منجر به رنج و نابودی بشر میشود، میبخشد.
شاید ترامپ به سرنوشت صدام حسین، قذافی یا شاید ملا عمر دچار شود. تاریخ هرگز افراد بد را نمیبخشد.
کارشناس مستقل م.م.
عکس: هوش مصنوعی تولید شده توسط هیئت تحریریه خبرگزاری کاروان اینفو
