شرق نه. کارکنان موزه شرق برای تفریح چه کتاب‌هایی می‌خوانند؟ – ИА Караван Инфо
شرق نه. کارکنان موزه شرق برای تفریح چه کتاب‌هایی می‌خوانند؟

کارکنان موزه شرق، مانند هر کس دیگری، بیمار می‌شوند، احساس غم می‌کنند، با صدای بلند به یک داستان خنده‌دار می‌خندند، وقتی مضطرب هستند کتاب‌های مورد علاقه‌شان را دوباره می‌خوانند و با یک نسخه از نویسنده مورد علاقه‌شان در خانه‌ی ییلاقی‌شان، پای داغی می‌خورند. در مصاحبه‌ای با صوفیا چرتیخینا، مشاور مدیر امور بین‌الملل، فهمیدیم که چرا کتاب‌های جیبی هنوز بر پرده‌های سینما غلبه دارند، چگونه خاطرات ژولی مانه می‌تواند جذاب‌تر از یک سریال تلویزیونی باشد، و چرا خواندن درباره هوس‌های شالیاپین و مدل‌های باردار کلیمت ارزش دارد. هشدار لو رفتن داستان: کارکنان موزه همچنین گوشه‌های صفحه را تا می‌کنند و به دنبال پاسخ سوالات عجیب می‌گردند – برای مثال، آیا رنوار واقعاً برای همان رقصنده نامه نوشته است؟

«من کاملاً عقب‌گرد دارم و اهل کتاب‌های کاغذی هستم. رسانه‌های الکترونیکی اصلاً به کارم نمی‌آیند: احساس نمی‌کنم دارم کتاب می‌خوانم. وقتی به فایل صوتی گوش می‌دهم، سریع در افکارم غرق می‌شوم و حدود فصل دهم به خودم می‌آییم. کارم ایجاب می‌کند که زمان زیادی را پشت کامپیوتر بگذرانم، بنابراین در اوقات فراغتم می‌خواهم تا حد امکان از هرگونه صفحه نمایشی دور باشم.»

انتخاب دقیق کتاب مورد علاقه‌ام سخت است؛ همیشه می‌خواهم مشخص کنم: چه ژانری، چه نویسنده‌ای یا چه حال و هوایی مورد علاقه‌ام است؟ بنابراین، هر کدام را که اول به ذهنم می‌رسد، برایتان می‌گویم.

من زمانی عمیقاً تحت تأثیر کتاب «تا زمانی که چهره‌ها را دادیم» نوشته سی. اس. لوئیس قرار گرفتم. این کتاب شامل بازآفرینی اسطوره، یک راوی غیرقابل اعتماد و یک پایان غافلگیرکننده است. اسطوره سایکی هرگز مورد علاقه من نبوده است؛ به طور کلی، شخصیت‌های زیبا، آرمان‌گرا و پرهیزکار اغلب اگر من را آزار ندهند، حوصله‌ام را سر می‌برند. خواهر بزرگتر سایکی، اورول، داستان متفاوتی دارد – قوی، پرشور، شجاع، پیچیده، که در طول زندگی‌اش بر انواع مشکلات و دردسرها غلبه کرده و بیش از هر چیز دیگری آرزوی عشق ورزیدن دارد… یک معلول روحی که همه نزدیکان و عزیزانش را با قدرت و عشق خود خفه می‌کرد و تنها در پایان زندگی‌اش به این موضوع پی برد. من در سراسر کتاب با او همدردی کردم. اتفاقاً، این مضمون عشق و غرور مسموم در «فروپاشی ازدواج» لوئیس نیز مشهود است، اما در آنجا، هرگز به این درک نمی‌رسند.

من عاشق همه چیزهای «پشت صحنه» هستم و احتمالاً این عشق من به خاطرات و دفتر خاطرات را توضیح می‌دهد. برای مثال، دفتر خاطرات ژولی مانه، «بزرگ شدن با امپرسیونیست‌ها»، دختر برت موریسو و خواهرزاده ادوار مانه. شاید بهتر باشد در ترجمه آزادم وقایع یک روز، مثلاً ۲۹ نوامبر ۱۸۹۵، را ذکر کنم. ژولی در آن زمان ۱۷ سال داشت:

«امروز به دیدن آقای رنوار رفتیم. او ما را نزدیک استودیویش ملاقات کرد.»
«دوست دارید بروید و آقای دگا را ببینید؟» و ما رفتیم تا آقای دگا را ببینیم. […] استودیوی او خیلی به هم ریخته است؛ او خیلی روی مجسمه‌های برهنه کار می‌کند. وقتی وارد می‌شویم، مدل تازه دارد از استودیویش بیرون می‌آید.
– ببین رنوار، دوست نداری یه مدل کوچولوی بامزه برای خودت داشته باشی؟
– بله، واقعاً دوست دارم، اما دارم می‌روم.
رنوار در حالی که رو به مدل می‌کرد، ادامه داد: «و من تو را می‌شناسم و وقتی برگشتم برایت نامه خواهم نوشت. […]
بعداً، به همراه آقای دگا و آقای رنوار، به ولار رفتیم، جایی که نمایشگاهی از سزان برگزار می‌شد. […] من یک نقاشی خریدم…
«فقط به این کلکسیونر کوچولو نگاه کن.» آقای دگا به من گفت… ما از آقای دگا خداحافظی کردیم و با آقای رنوار بیرون رفتیم. او باید برای خرید خانه‌ای که نمی‌خواهد بخرد، پیش همسرش برود…

خیلی سوال‌ها با هم. مدل چه کسی بود؟ به احتمال زیاد، یکی از رقصنده‌های کوچک اپرای گارنیه؟ آیا رنوار در نهایت او را نقاشی کرد؟ اتفاقاً او تا سال ۱۹۰۷ خانه‌ی جنوبی را نخرید.

متأسفانه، این کتاب به روسی ترجمه نشده است، اما به زبان انگلیسی موجود است. و اگر به دنبال چیزی برای تمرین زبان فرانسه خود هستید، من اکیداً آن را توصیه می‌کنم: زبان آن دشوار نیست و خواندن آن آسان است.

حالا که صحبت از رنوار و مدل‌هایش شد، من واقعاً عاشق کتاب کاترین هیویت، زندگی‌نامه‌نویس جوان انگلیسی، با عنوان «رقصنده رنوار: زندگی مخفی سوزان والادون» هستم. سوزان یکی از مدل‌های مورد علاقه رنوار و تا حدودی معشوقه او بود. او با تولوز-لوترک، دگا، رنوار و بعدها با پیکاسو و براک دوست بود. او خودش را نقاشی می‌کرد و کاملاً با موفقیت، اولین زنی شد که در سال ۱۸۹۴ در انجمن ملی هنرهای زیبا پذیرفته شد. پسرش موریس اوتریلو، هنرمند، بود و او همچنین با اریک ساتی، آهنگساز، رابطه داشت. می‌گویند که او پس از اولین شب با هم بودنشان از او خواستگاری کرد… و هرگز عاشق کس دیگری نشد.

همین نویسنده همچنین کتابی با عنوان « معشوقه پاریس» درباره یکی از درخشان‌ترین روسپیان عصر زیبای پاریس، والتس دو لا بیگنه، نوشت. پرتره‌های او توسط مانه و ژروه نقاشی شده، زولا از نانا الهام گرفته و حتی از ناپلئون سوم به عنوان معشوقه او یاد شده است.

این کتاب‌ها فراتر از زندگی‌نامه‌های صرف هستند. نویسنده به طور یکپارچه ما را در آن پاریس گذشته و دوران زیبای فرانسه (Belle Époque) غرق می‌کند. و بنابراین ما گزیده‌هایی از ستون‌های اجتماعی را می‌خوانیم، از آخرین شایعات مطلع می‌شویم، در مراسم افتتاحیه شرکت می‌کنیم، از خیابان‌های مونمارتر به دفاتر بلند نخست وزیر فرانسه سفر می‌کنیم و ساخت برج ایفل را دنبال می‌کنیم.

در همین حال، در مسکو و سن پترزبورگ به تئاترهای امپریال رفتند.

من یکی از موفق‌ترین یافته‌هایم در غرفه‌های کتاب را یادداشت‌های ولادیمیر آرکادیویچ تلیاکوفسکی ، آخرین مدیر تئاترهای امپراتوری، می‌دانم. اوه، این به سادگی چیزی غیرقابل تصور و شگفت‌انگیز است. خودتان ببینید:
– من با پرنس ولکونسکی صبحانه خوردم و در مورد امور مسکو بحث کردم. 16 اکتبر 1899.
– آ. چخوف امروز آمد تا درباره «دایی وانیا» صحبت کند. ۲۱ آوریل ۱۸۹۹.
من در «خانه یخی» شرکت کردم. دیاگیلف که برای دیدن اپرا آمده بود، از اجرا بسیار خوشحال شد، همانطور که سروف و مامونتوف هم همینطور. سروف از من خواست به شما بگویم که از موفقیت اجراها در تئاتر بولشوی کاملاً شگفت‌زده شده است. ۱۷ نوامبر ۱۹۰۰.
من در اولین اجرای باله «دریاچه قو» در تئاتر بولشوی شرکت کردم. در مجموع، باله به طرز فوق‌العاده‌ای ارائه شد. دکورهای پرده اول و سوم اثر گولووین و پرده‌های دوم و چهارم اثر کورووین بودند. هر دو دکور بسیار موفق بودند. رنگ‌آمیزی و طراحی لباس‌ها چشمگیر بود. ۲۴ ژانویه ۱۹۰۱.
امروز ساعت ۳:۳۰ بعد از ظهر در خانه واسنتسوف بودم. با او در مورد تئاترها صحبت کردم. واسنتسوف به دلیل کار فوری از شرکت فعال در اجراها خودداری کرد، اما گفت که اگر هنرمندان موافقت کنند که یکشنبه‌ها طرح‌های خود را برایش بیاورند و با آرامش به حرف‌هایش گوش دهند، خوشحال می‌شود که طرح‌هایشان را ببیند و نظراتش را به آنها ارائه دهد. او به ویژه کوروین، گولووین، وروبل، سیمون، سوموف، کلود و مالیوتین را توصیه کرد. ۲۳ ژانویه ۱۹۰۰.

فکر کنم مورد علاقه‌ام اینه:
«امروز بارکال به من گزارش داد که چالیاپین ساعت ۱۱ شب به تئاتر بولشوی رسید و گفت که بیمار است و نمی‌تواند آهنگ «یک زندگی برای تزار» را روز جمعه بخواند. پس از تحقیقات، مشخص شد که چالیاپین حالش خوب است و صرفاً نمی‌خواست «یک زندگی برای تزار» را بخواند، زیرا احساس می‌کرد برای این نقش مناسب نیست. ۲۷ سپتامبر ۱۹۰۰.»

به نظر می‌رسد فقط تنبل‌ها «تابستان یک قرن» اثر فلورین اولی را نخوانده‌اند. این وقایع‌نگاری استادانه از وقایع، احساسات و شکایات طیف گسترده‌ای از چهره‌های تاریخی، شما را فوراً جذب می‌کند؛ می‌توانید کتاب را فقط در عرض چند شب ببلعید. فقط به آبریزش بینی ریلکه، گربه فروید یا مدل‌های باردار کلیمت فکر کنید. و در مورد «فعالیت اصلی: وقاحت» فرناندو اولیویه چطور؟ در اینجا آنها می‌نوشند، خیانت می‌کنند، نگران می‌شوند، رنجش می‌دهند، رنجیده می‌شوند، سعی می‌کنند از خودشان لذت ببرند، در کافه امپریال در وین قهوه می‌نوشند، به سوئیس و آلپ آلمان پناه می‌برند، با والدین خود بحث می‌کنند، خواستگاری می‌کنند، ازدواج می‌کنند، به سختی همسران خود را تحمل می‌کنند، بچه‌دار می‌شوند، فرزندان خود را رها می‌کنند، به فرزندان خود بازمی‌گردند، معشوقه‌هایشان را عوض می‌کنند، با دوستان دعوا می‌کنند، نگران می‌شوند، امیدوار می‌شوند و ناامید می‌شوند، نامه می‌نویسند، منتظر نامه می‌مانند و البته سخت کار می‌کنند. خلاصه، آنها زندگی می‌کنند.

در وین، هیتلر نقاشی آبرنگ می‌کشد و استالین در پارک قدم می‌زند. نیکلای دوم برای یک عروسی به برلین می‌رسد. مارسل دوشان تابلوی «برهنه…» خود را در نیویورک ارائه می‌دهد، مالویچ تابلوی «میدان سیاه» خود را در مسکو نقاشی می‌کند و کسب و کار کلاه‌سازی شانل در دوویل رونق دارد. در پاریس، دیاگیلف و نیژینسکی «آیین بهار» را تمرین می‌کنند. و توماس مان با چنان برنامه‌ی دقیقی زندگی می‌کند که می‌تواند چند مقاله در مورد برنامه‌ریزی مؤثر بنویسد.

یکی از مورخان هنر به من می‌گوید: «اینجا هیچ مفهومی وجود ندارد.» و کتاب «شهر تنها» اثر لانگ را توصیه می‌کند. و فلوریان واقعاً هیچ چیزی را توضیح نمی‌دهد. و شاید اینجا نیازی به آن نباشد. تمام کتاب من پر از علامت مداد و صفحات گوش‌خراش است. آنقدر حقایق واضح و درخشان وجود دارد که نمی‌دانید به کجا بروید. خوب است که دنباله‌ای برای «آنچه واقعاً می‌خواستم بگویم» که اخیراً منتشر شده است، وجود دارد: «عشق در عصر نفرت».

من همین الان کتاب «نوشندگان و فاحشه‌ها» اثر ماکسیم ژگالین درباره شاعران عصر نقره‌ای را دارم که گفته می‌شود از فلوریان الهام گرفته شده و روی قفسه‌ام انبار شده است.

اگر عادت احمقانه‌ام به دوباره‌خوانی نبود، مخصوصاً وقتی مریض هستم، تقریباً دو برابر کتاب می‌خواندم. می‌گویند این موضوع در بین افراد مضطرب نیز بسیار رایج است – ما به شدت نیاز داریم که از قبل بدانیم همه چیز چگونه پیش خواهد رفت. مثل این است که سعی کنیم جهان و چیزهای دیگر خارج از کنترل خود را کنترل کنیم. اما وقتی برای فکر کردن به این موضوع وجود ندارد – رهگذران تصادفی در بلوار سن ژرمن در صفحه دوم به یکدیگر لبخند می‌زنند و تا صفحه چهارم، او زن را به شام دعوت می‌کند…

من اصلاً با فرانسواز ساگان کنار نمی‌آمدم، اما واقعاً عاشق آنا گاوالدا هستم. غرور و تعصب جین آستن هم انتخاب خوبی است. یا داستان‌های اُ. هنری – درمانی مطمئن برای افسردگی.

«مغ‌ها»، «آخرین برگ» و «سومین جزء» از جمله داستان‌های مورد علاقه و دلگرم‌کننده‌ای هستند که تا به حال خوانده‌ام. چه چیز دیگری می‌توانم اضافه کنم جز «وارد شو، پیاز» ؟

کتاب‌های دلگرم‌کننده‌ی مورد علاقه‌ی من همیشه شامل «سه مرد در یک قایق» اثر جروم کی. جروم و همچنین کل مجموعه‌ی جیوز و ووستر پی. وودهاوس می‌شود . گاهی اوقات با صدای بلند می‌خندم.

و وقتی موفق می‌شوم به کلبه بروم، فوراً دلم می‌خواهد هر کتاب چخوف را بردارم یا با بونین آشنا شوم. روی صندلی لم داده‌ام و سگ‌ها می‌آیند تا بغلم کنند. می‌خواهم بگویم که این از عشق به خودم است، نه به خاطر پای تازه پخته شده و هنوز گرم (که بدون آن کلبه کاملاً غیرقابل تصور است!).

«شوخی حامی» اثر آرکادی آورچنکو جایگاه ویژه‌ای در قلب من دارد. من اولین بار این نمایش را در تئاتر مایاکوفسکی دیدم – یک اجرای کاملاً درخشان بود! من بسیار متاسفم که سال‌ها پیش فیلمبرداری شده است. و تنها سال‌ها بعد بالاخره نسخه اصلی را خواندم. اوه، واقعاً! شما را می‌خنداند و دردناک است. من عاشقش هستم!

به لطف تئاتر مایاکوفسکی، من لوپه دِ وِگا را هم کشف کردم. یادم می‌آید که با اجرای «دیوانگان والنسیا» توسط آنها آنقدر خندیدم تا گریه‌ام گرفت. به لطف آنها، یک مجموعه دو جلدی از اشعار اسپانیایی را هم از کتابخانه خانه‌ام خواندم (قطعات موسیقی با اشعار آنها تنظیم شده بود).

نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم و حداقل چند کلمه‌ای در مورد موضوع مورد علاقه‌ام در مورد مجموعه‌داری خصوصی نگویم. فکر می‌کنم از حد و مرز فراتر رفته‌ام، بنابراین فقط به یک کتاب، شاید کمتر شناخته‌شده، اشاره می‌کنم : «نامه‌هایی به کاموندوها» نوشته ادموند د وال . این یک زندگینامه کلاسیک درباره یک خاندان قدرتمند سابق از بانکداران، مجموعه‌داران و نیکوکاران نیست، بلکه تأملات غنایی یک مرد، یک هنرمند، عمیقاً متأثر از تاریخ این خانواده است. پسر موسی د کاموندو، نیسیم، در جنگ جهانی اول درگذشت و موسی خانه و کل مجموعه خود را به دولت واگذار کرد و دستور افتتاح یک موزه خصوصی به نام خود را داد. در طول جنگ جهانی دوم، بیشتر اعضای خانواده کاموندو در هولوکاست کشته شدند، اما موزه و مجموعه سالم ماندند. این کتاب فوق‌العاده زیبا و همیشه بسیار آرام است. به طور کلی، این کتاب توسط یک نویسنده غیرحرفه‌ای نوشته شده است و شامل تعداد قابل توجهی از گریزهای شخصی است، با این حال خواندن آن آسان و سریع است و تصویری واضح از چندین زندگی خصوصی ارائه می‌دهد که مطمئناً شما را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

احتمالاً خیلی راحت می‌توان حدس زد که پایان قرن نوزدهم و بیستم، دوره مورد علاقه من در تاریخ است.

منبع: موزه شرق

error: